تشکیل خلافت اموی در سال ۴۱ق به دست معاویة بن ابی سفیان، خلافت اسلامی را با چالش مشروعیت مواجه تشکیل داد. معاویه خلیفهای بود که خیر مسلمانها اورا در هیئت و مسلک خلفای قبلی میدیدند و خیر حتی شهرتی نیک داشت. خویش وی نیز به صورت صریح بیان کرد که خلافت را خیر با رضایت بلکه با اجبار به دست آورده[۲۹] و خویش را مَلِک و اولیه سلطان نامید و از زوال خلافت خبر بخشید.[۳۰] او حکومت را امتیازی الهی برای تشریفات ترحیم مشهد بستگان خود محسوب کرد.[۳۱] آیتم اخیر به بینش غالبی تبدیل شد که ضمن اینکه ارثیشدن خلافت بین امویان را درپی داشت، معنا خلافت اسلامی را با دستاویزی مذهبی به سلطنت اسلامی مبدل ایجاد کرد. این دستور بعد ها با حدیثی منسوب به رسول، با مضمون «خلافت سی سال میباشد و بعداز آن پادشاهی میباشد»،[۳۲] تأکید و حتی به نوعی تأیید شد.
زمانی که یزید در سال ۶۰ق به خلافت رسید، خلال پایین پا نهادن قیمتهای اسلامی، مجموع مخالفتها را با خشونت سرکوب کرد. واکنش با امام حسین (ع) و اتفاق حره از این گزاره میباشد.[۳۳] از آن پس، مشروعیت خلافت با پایبندی به حق معقول نمیشد، بلکه خویش وی ترازو حق و فسخ بود.[۳۴] برپایی قیامهای معارضان علامت میدهد کهاین نوع تلقی از خلیفهگری، اگرچه مسلط، البته همگیگیر نبوده و به جز خویشان فرستاده که موضع خویش را در قیام کربلا نشانه دادند، دستههایی از مسلمان ها، به ویژه اهل یک محل حرمین (مکه، مدینه) و عراق هم آن را برتابیدند.[۳۵]
یک کدام از دیگر از ادعاداران خلافت، عبدالله بن زبیر بود که بعداز مرگ یزید در سال ۶۴ق، بر مبنا «فعالیت به کتاب آفریدگار، سنت پیامبر و سیره خلفای پارسا»، عموم را به بیعت با خود فراخواند.[۳۶] این فراخوان که داعیه میکرد مقصود اساسیاش رجوع و برگشت به صورت نخستین خلافت میباشد، با گوشهگیری معاویة بن یزید از خلافت و اوضاع و احوال نابسامان امویان، به ندرت بعد ها بزرگای یافت و از محدوده حجاز (محل شروع قیام ابن زبیر) بالاتر رفت.
خلافت مروانیان از سال ۶۴ق شروع شد و با ده خلیفه تا سال ۱۳۲ق تداوم یافت. مروانیان، راه سلطنتمآبانه در خلافت را تداوم بخشیدند و در ارتقای بیشتراز پیش رده معنوی خلیفه کوشیدند و معنای قدسی برای آن ساخت کردند.[۳۷]
سیطره سیاسی و تبلیغات پهناور امویان باعث شد تا معنا چیره خلافت و خلیفه در ذهن ها همگانی مسلمانها، حتی بعداز زمانه امویان، به عبارتی مضمون ترویجی امویان باشد. با این هم اکنون، به جهت خلق و خوی ظالمانه آنان با خویشان نبی، رخ حکومت آنان مخدوش و غیر قابل ترمیم باقی ماند.[۳۸] از همین رو اکثری از مؤلفان مسلمان در زمان تاریخ، از کاربرد واژه و کلمه امیرالمؤمنین یا این که حتی خلیفه برای امویان جلوگیری کردهاند. حتی وجود دو خلیفه اصلاحگر اموی، قدمت بن عبدالعزیز و یزید بن ولید، یا این که همتهای بعضی مؤلفان برای توجیه سعی امویان[۳۹]، در پاکسازی صورت منفی آنها تأثیر چندانی نداشته میباشد.
عباسیان
نوشتهیعلمیٔ مهم: عباسیان
سومی زمانه خلافت اسلامی، زمان عباسیان میباشد که بیشتراز پنج قرن (۱۳۲ـ۶۵۶ق) با ۳۷ خلیفه، بر قلمرو دنیا اسلام حکم کننده بود. صورتگیری این خلافت با شعار «الرضا اینجانب آل محمد (ص)» بود و بیعت با سفاح بر مبنای احقاق دستمزد اهل بیت و برگشت به جا مانده الهی (جانشینی) فرستاده (ص) به خاندانش شکل گرفت.[۴۰] وراثت در ساختار خلافت عباسیان، رکن موردنیازالاجرا به شمار میآمد.
بیعت با خلیفه، دراین عصر با آداب و رسومی خاص یار و همدم بود.[۴۱] اثر ها مرتبط با تشریفات و آداب و رسوم دربار خلفا، از به عبارتی قرنها دوم و سوم نگاشته شد و تجملات و تشریفات در تمامی بعدها در زمره شئون مورد نیاز برای خلیفه و دستگاه خلافت[۴۲] معرفی شد.
نسلهای نخستین خلفای عباسی شأن مذهبی ـ سیاسی مقتدرانهای داشتند و توان فقهی آن ها محور اقتدار سیاسیشان محسوب می شد[۴۳] ولی قدرت سیاسی خلیفه به ندرت افول کرد؛ تا آنجا که برکنار و نصب خلفا و تداوم حکومت و حتی مرگ و معاششان به صورت مطلق در دست نظامیان رخنه، آل بویه و سلجوقیان قرار گرفت.[۴۴]
خلافت عباسی در ۶۵۶ق پیرو تهاجم هلاکوخان مغول به بغداد سرنگون شد. این سقوط از یک سو به سرخوردگی افرادی انجامید که با دیده تقدس بدین خلافت مینگریستند،[۴۵] و از سوی دیگر، بعضا از اهل سنّت را درین سو و آن سوی عالم اسلام، ترغیب به ادعای خلافت کرد.
فاطمیان
نوشتهیعلمیٔ مهم: فاطمیان
فاطمیان ۲۷۰ سال (۲۹۷ـ۵۶۷ق) با چهارده خلیفه، بر مصر، مغرب و بیشتر نواحی شام حکم راندند و در برخی ادوار، دامنه نفوذشان تا دیار دیده نشده، دیار ربیعه، حجاز و یمن توسعه یافت.[۴۶]
نظام فکری خلافت فاطمی دارنده ساختار تشکیلاتی حاذق و غامضای بود که خیر تنها بر طبق مراقبت خلافت بلکه پیرو اشاعه راه مذهبی آن (تشیع اسماعیلی) در سراسر عالم اسلام بود. بر همین اصل، خلیفه فاطمی خلال خلیفه، امام بر حق (امام به معنای خاص اسماعیلی) بود و شأن معنوی این امام یا این که خلیفه به مراتب بیشتراز خلیفه عباسی معرفی می شد.[۴۷] ضمن کنیه امیرالمؤمنین و القابی که منحصر هر خلیفه بود، عناوینی زیرا اما آفریدگار، موقف نبوی، حجت خداوند، خلیفه آفریدگار، استدلال خداوند، نایب و وارث نبوت رسما درباره آنها به فعالیت می رفت.[۴۸]
بعداز مرگ مستنصر (۴۸۷ق)، اختلاف بر راز جانشینی او، دربار فاطمی را به دو دسته مستعلویان و نزاریان تقسیم کرد و (در کنار دست اندرکاران دیگر) به انحطاط فاطمیان انجامید؛ به گونه ای که واپسین خلیفه فاطمی، العاضِد، در سیطره بی نقص صلاحالدین ایوبی، شاه سنّیمذهب طرفدار عباسیان قرار گرفت و مرگ وی در سال ۵۶۷ق نقطه نهایی خلافت فاطمیان بود.[۴۹]
حکومت عثمانی
حکومت عثمانی که با در دست داشتن قلمروی وسیعی از استپهای روسیه تا دریای سیاه، قسمتهایی از اروپا و آفریقا، عراق، حجاز و شام، حکومت مقتدر نونفسی به شمار می رفت، در سال ۹۲۳ق بعد از تصرف مصر، به طور رسمیً تیتر خلافت یافت. فرمانروا عثمانی مشروعیت مذهبی را جز از روش اتصال به خلیفه عباسی مصر میسر نمیرویت کرد[۵۰] و حتی سلیم نخستین، مبدع نظام خلافت عثمانی نیز قبل از ادعای خلافت میکوشید تا به اعتبار خلیفه عباسی متوسل گردد.[۵۱] توسعه قلمرو عثمانی که نتیجه ها فتوحات سلیم در کشورایران، آسیای صغیر، حجاز، شام و شمال افریقا بود، به ندرت عثمانیان را به کوشش برای استحصال فرمانروایی بر دنیا اسلام سوق بخشید. بعداز مبارزه چالدران در سال ۹۲۰ق که به موفقیت سلیم انجامید، اورا «خلیفه آفریدگار و فرستاده» خطاب کردند.[۵۲]
خلافت عثمانی هیچگاه مقر معنوی درخور توجهی نداشت. غیرعرب و غیرقریشی بودن این خلفا و عدم انتسابشان به خویشاوندان فرستاده، با یقین در بروز این حال و روز سهم بخش اعظمی داشت، چنانکه در به عبارتی اول قرن اعلام خلافت عثمانی، یک دولتمرد پررنگ عثمانی با تألیف رسالهای همت کرد اطلاق تیتر خلیفه و امام به سلاطین غیرقریشی (بهطور معلوم، سلاطین عثمانی) را مشروعیت بخشد.[۵۳] این دستور گویای پایین سؤال بودن مشروعیت خلیفه عثمانی حتیدر قلمرو اساسی میباشد.[۵۴]
در سال ۱۳۰۱ش/ ۱۹۲۲م با رأی نمایندگان مجمع ملی آنکارا، خلافت عثمانی به مقامی شیخ محصور و از سلطنت تفکیک شد. 1 سال آنگاه، با کنسل نظام سلطنت، جمهوری ترکیه صورت گرفت که با برخورد منفی خلافتگرایان مسلمان مواجه شد و حتی شخصیتهایی زیرا سید امیرعلی هندی از شیعه ها امامی و آقاخان (رهبر اسماعیلیه) را چنان نگران ایجاد کرد که به نمایندگی از حرکت خلافت به ترکیه هجرت کردند و در دیدار با مدیریت جمهور و در آغازوزیر ترکیه، خواهان تجدیدنظر دراین تصمیم شدند. این اقدامات سودای نداشت و در سال ۱۳۰۳ش/ ۱۹۲۴م، ترکان به الغای مستمر نظام خلافت رأی دادند.[مستلزم منبع]
رویکردهای نو به مورد خلافت
در قرن نوزدهم و بیستم، عالمان مسلمان نظرها متفاوتی درباره خلافت ذکر کردهاند:
عبدالرحمن کواکبی(درگذشت: ۱۳۲۰ق): اندیشمندی مصری بود که اگرچه با نگرشی قومی خواستار رجوع خلافت به اعراب بود، جهتگیری کلی وی خیر پشتیبانی از نظام خلافت بلکه پناه از حکومتی بود که هاله تقدس بر گرد آن نباشد و به اقتدار مطلقه منتهی نگردد، چنانکه محدوده اقتدار خلیفه را تا حد رهبری شرعی کاهش بخشید.[۵۵]
سید جمال الدین اسدآبادی(۱۲۵۴ـ۱۳۱۴ق): دیدگاه مثبتی به خلافت و به صورت معلوم خلافت عثمانی داشت.[۵۶] این طریق تلقی، با علتها و هدف ها غایی وی یعنی اتحاد دنیا اسلام، رهایی مسلمان ها از عقبماندگی و جهل، و بازیابی قوت و شوکت مسلمانها در قبال استعمار، ارتباطی بی واسطه داشت. وی معتقد به احیای توان خلافت (تحت عنوان شالوده اتحاد عالم اسلام)، خیر به صورت سنّتی آن بلکه در چهارچوبی تازه (دقت به ﺣﻘﻮق ﺷﻬﺮوﻧﺪي و دستمزد متقابل حکومت و عموم) بود. این شیوه مثبت و امیدوارانه او در اواخر عمرش و درپی اقدامات سوء دستگاه خلافت استانبول و فرد عبدالحمید دوم (خلیفه وقت) به یأس بدل شد.[۵۷]
محمد رشیدرضا (۱۲۸۲ـ۱۳۵۴ق/ ۱۸۶۵ـ۱۹۳۵م): از مدافعان سرسخت نظام خلافت که موضعگیری نخستینش بر نگهبانی از خلافت عثمانی تمرکز داشت.[۵۸] این موضعگیری، درپی تفکیک خلافت عثمانی از سلطنت در ۱۳۰۱ش/ ۱۹۲۲ و توسعه و گسترش ناسیونالیسم عربی، به ضدیت با خلافت عثمانی (که او آن را مایه خرابی و انحراف نظام خلافت معرفی کرد) تبدیل شد و رشیدرضا به طریق کواکبی به طرح مورد خلافت عربی پرداخت.[۵۹]

راهنمای آمادهسازی مسجد یا سالن برای مراسم ترحیم؛ از چیدمان تا امکانات رفاهی